تبلیغات
سایت ادبیات - دو شعر از حسین جنتی// به انتخاب آیدین مغانلو


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 

دو شعر از شاعر معاصر «حسین جنتی»

به انتخاب: آیدین مغانلو

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بس که گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

                      nnnn

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد.

حالم چو دلیری ست که از بخت  بد خویش

در لشکر    دشمن    پسری     داشته    باشد !

حالم چو     درختی است   که   یک   شاخه    ی   نا اهل

بازیچه ی    دست    تبری    داشته    باشد.

سخت است      پیمبر شده    باشی    و    ببینی

فرزند  تو   دین  دگری  داشته  باشد !

آویخته  از  گردن  من  شاه کلیدی

این  کاخ  کهن  بی  که  دری  داشته  باشد.

سردرگمی ام    داد     گره     در گره      اندوه

خوشبخت   کلافی    که   سری     داشته     باشد !

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در یکشنبه 17 مرداد 1395 و ساعت 02:08 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟