تبلیغات
سایت ادبیات - چند شعر از ناظم حکمت// به انتخاب آیدین مغانلو


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 

چند شعر از: «ناظم حکمت»

به انتخاب: آیدین مغانلو

تو را دوست دارم

چون نان ونمک.

چون لبان گر گرفته از تب ،

که نیمشبان در التهاب قطره ای آب

                   بر شیر آبی بچسبد.

تو را دوست دارم

چون لحظه ی شوق ، شبهه ، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس.

چون غوغای درونم،

لرزش دل ودستم،

در آستانه دیداری در استانبول.

تو را دوست دارم چون گفتن : " شکر خدا زنده ام"

***

 

می خواهم پیش از تو بمیرم،

آیا آن که بعد می میرد

          آن را که پیش تر مرده،

خواهد یافت؟

می خواهم بسوزانندم،

خاکسترم را در ظرفی بریزند

                   بر تاقچه ی اتاق تو.

ظرف را از شیشه ای شفاف کن

تا درونم را ببینی.

می بینی فداکاریم را ؟

از خاک شدن دست می کشم،

از گل شدن دست می کشم،

                   تا کنار تو باشم.

خاکستر می شوم،

تا با تو زندگی کنم.

آنگاه ، وقتی تو هم مردی

می توانی درون شیشه بیایی.

تا آنجا با هم زندگی کنیم

خاکستر تو ، خاکستر من!

 تا این که عروسی حواس پرت،

یا نوه ای بازیگوش،

بیرونمان بیندازد.

اما دیگر

چنان درهم شده ایم ،

که حتی اگر ذره ای از ما بردارند

اتم به اتم پیش هم نشسته ایم.

با هم به روی زمین پخش می شویم،

روزی اگر گلی وحشی

نمی  برگیرد،

و سر بیرون زند،

حتما دو شکوفه خواهد داشت:

یکی تو

          یکی من.

نمی خواهم به این زودی بمیرم

..لبالب از زندگیم،

خونم گرم است،

می خواهم عمری دراز داشته باشم

با تو.

مرگ نمی تواند به هراسم افکند،

اما پیش از آنکه بمیرم،

بسیار چیزها می تواند اتفاق افتد.

شانس آزادی تو به این زودی ها؟

                             شاید.

***

 

در یک روز بهاری وارد صوفیه شدم عزیزم،

شهر مادری تو بوی کاج می داد.

 این هم سرنوشت من است،

که  دنیا را بگردم بدون تو،

چه می شود کرد...

..

صوفیه شهر بزرگی است؟

خیابانهای بزرگ نشانه بزرگی شهر نیست گل سرخ من!

شهر با تندیس شاعرانش است که بزرگ می شود.

                    صوفیه شهری است بزرگ...

***

به من گفت:بیا

به من گفت: بمان

به من گفت : بخند

به من گفت : بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم .

***

 

 

 

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در شنبه 21 فروردین 1395 و ساعت 10:07 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟