تبلیغات
سایت ادبیات - آبجی خانم (بخش دوم)


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
 
«آبجی خانم» (بخش دوم)
 

“-پس خواهری برای چه روزی خوبست هان؟ میدانم از حسودی است، حسود به مقصود نمیرسد. دیگر زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست. دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین اما تو را نپسندیدند. حالا دروغکی خودت را به نا خوشی زده ای تا دست به سیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم جا نماز آب میکشد ! من بیچاره هستم که با این چشمهای لت خورده ام باید نخ و سوزن بزنم! ”

آبجی خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود خودش خودش را میخورد و از زیر لحاف جواب میداد :
“-خوب،خوب ، سر عمر، داغ بدل یخ میگذارد! با آن دامادی که پیدا کردی!چوب به سر سگ بزنند لنگه ی عباس توی این شهر ریخته چه سر کوفتی به من میزند، خوبست که همه میدانند عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که ماهرخ دو ماهه آبستن است ، من دیدم که شکمش بالا امده اما بروی خودم نیاوردم . من او را خواهر خود نمیدانم
……

مادرش از جا در می رفت :” الهی لال بشوی، مرده شور ترکیبت را ببرد، داغت به دلم بماند. دختره بی شرم، برو گم بشو ، میخواهی لک روی دخترم بگذاری؟ میدانم اینها از دلسوزه است . تو بمیری که با این ریخت و هیکل کسی تو را نمی گیرد .حالا از غصه ات به خواهرت بهتان میزنی؟ مگر خودت نگفتی خدا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل نیستی و گرنه دم ساعت که به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی ، بیشتر میشود بالای تو حرف درآورد. برو برو ، همه این نماز و روزه هایت به لعنت شیطان نمی ارزد ، مردم گول زنی بوده! ”

از این حرفا در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل میشد. ماهرخ هم مات به این کشمکشها نگاه می کرد و هیچ نمی گفت تا این که شب عقد رسید ،همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروی وسمه کشیده، سرخاب سفیدآب مالیده چادر های نقده، چتر زلف، تنبان پنه دار جمع شده بودند. در آن میان ننه حسن دو به دستش افتاده بود ، خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود می خواند :

” ای یار مبارک بادا ،انشا الله مبارک بادا !”
امدیم، باز امدیم از خونه داماد اومدیم
همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی
ای یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!
امدیم ، باز آمدیم از خونه عروس آمدیم- همه کور و همه شل و همه چشما نم نمی .
یار مبارک بادا !آمدیم حور و پری راببریم ،انشاالله مبارکبادا
..”

همین را پی در پی تکرار می کرد، می آمدند میرفتند دم حوض سینی خاکستر مال می کردند، بوی قرمه سبزی در هوا پراکنده شده بود یکی گربه را از آشپزخانه پیشت می کرد ، یکی تخم مرغ را برای شش انداز میخواست ، چند تا بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته بودند مینشستند و بلند میشدند و می گفتند : “حمومک مورچه داره بشین و پا شو ” سماور های مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند ، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ هم با دختر هایش سر عقد خواهند امد. دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی گذاشتند . پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده ، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که برای سرشب خیمه شب بازی لازم است ولی در این میان هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود، از دو بعد از ظهر او رفته بود بیرون کسی نمی دانست کجاست، لابد او رفته بود پای وعظ !

وقتی که لاله ها روشن بود و عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن ، عروس و داماد را دست به دست داده بودند و در اتاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند در ها هم بسته بود، آبجی خانم وارد خانه شد . یکسر رفت در اتاق بغل پنج دری تا چتدرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اتاق پنج دری را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت گوشه پرده را پس زد ، از پشت شیشه دید خواهرش ماهرخ بزک کرده ، وسمه کشیده، جلوی روشنایی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر می آید جلو میز که رویش شیرینی بود نشسته بودند. داماد دست انداخته بود به کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزی که متوجه او شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند. از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن می آمد که می خواند : ” ای یار مبارکبادا” یک احساس مخلوط از تنفر و حسادت به آبجی خانم دست داد . پرده را انداخت ، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش باز بکند و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه می کرد به گل و بته های قالی خیره شده بود. آنها را میشمرد و بنظرش آنها چیز تازه می آمد، به رنگ آمیزی آنها دقت می کرد .هر کس می آمد میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمی کرد که ببیند کیست . مادرش آمد دم در اتاق به او گفت : “چرا شام نمی خوری ؟ چرا گوشت تلخی می کنی هان، چرا اینجا نشسته ای ؟ چادر سیاهت را باز کن ، چرا بدشگونی می کنی؟ بیا روی خواهرت را ببوس ، بیا از پشت شیشه تماشا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری ؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه می پرسند خواهرش کجاست ؟ من نمی دانستم چه جواب بدهم .
آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت :
من شام خورده ام

نصف شب بود ، همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودن و خوابهای خوش می دیدند . نا گهان مثل اینکه کسی در آب دست و پا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد. اول به خیالشان گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند ، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده بود وقتی که برگشتند بروند بخوابند ننه حسن دید کفش دم پایی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده . چراغ را جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده روی آب ، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود بیک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی ، نه عروسی و نه عزا ، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت . او رفته بود به بهشت !

 

صادق هدایت

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در دوشنبه 30 شهریور 1394 و ساعت 10:43 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟