تبلیغات
سایت ادبیات - بخشهایی از شعر «صدای پای آب» به انتخاب آیدین مغانلو


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

بخشهایی از شعر «صدای پای آب»

به انتخاب: آیدین مغانلو
اهل كاشانم.

روزگارم بد نیست‌.
تكه نانی دارم ، خرده هوشی‌، سر سوزن ذوقی‌.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستانی ، بهتر از آب روان‌.
و خدایی كه در این نزدیكی است‌:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب‌، روی قانون گیاه‌.
من مسلمانم‌.
قبله ام یك گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم‌.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف‌. سنگ از پشت نمازم پیداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو.

 من نمازم را پی«تكبیره الاحرام» علف میخوانم‌،
پی «قد قامت» موج‌.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست‌.
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، میرود شهر به شهر.
«حجر الاسود » من روشنی باغچه است‌.
اهل كاشانم‌.
پیشه ام نقاشی است‌:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ،

می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است‌.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.
اهل كاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاك "سیلك " .
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف‌،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است‌.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می كرد.
تار هم می ساخت‌، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت‌.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه‌،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب‌.
آب بی فلسفه می خوردم‌.
توت بی دانش می چیدم‌.
تا اناری تركی برمیداشت‌، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت‌.
گاه تنهایی‌، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت‌.
فكر، بازی می كرد.
زندگی چیزی بود مثل یك بارش عید، یك چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود،
یك بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین‌، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهمانی دنیا رفتم‌:
من به دشت اندوه‌،
من به باغ عرفان‌،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم‌.
رفتم از پله  مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم‌...


 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در سه شنبه 27 مرداد 1394 و ساعت 12:04 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟