تبلیغات
سایت ادبیات - صمد بهرنگی را بهتر و بیشتر بشناسیم (بخش نخست) // آیدین مغانلو Aydın Muğanlı


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

«صمد بهرنگی» بی گمان یکی از چهره های ادبی درخشان ایران زمین و باعث افتخار ما آذربایجانیهاست. آشنایی با این نویسنده و پژوهشگر توانمند و مطالعه و بررسی آثار وی، وظیفه ی هر ایرانی فرهیخته و اندیشمند است. متنی را انتخاب کرده و آن را با ویرایش خود سامان داده ام تا دوستان ادیب نیز بهره ای درخور برده باشند.

بدیهی است مسئولیت صحت و سقم اطلاعات مندرج در مقاله مثل تاریخها و حوادث بر عهده ی نویسنده یا نویسندگان اصلی است و ویرایش بنده بیشتر متوجه ویرایش ادبی و رعایت اصول درست نگارش و نشانه گذاریها بوده است.

منبع:www.54124.blogfa.com

انتخاب، ویرایش و توضیح: ابراهیم قاسمی (آیدین مغانلو)

 

 صمد بهرنگی

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که می شوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد... »(قسمتی از کتاب ماهی سیاه کوچولو)

صمد بهرنگی، نویسنده ای که در ادبیات معاصر کمتر از او حرف به میان می آید، نویسنده ی همان داستان هایی است که در یچه گی و حتی یزرگسالی دیده هایمان را باز کرد. داستان هایی که بی شک حرف های زیادی برای گفتن و آموخته های زیادی برای آموختن دارد.

صمد بهرنگی در تیر ماه 1318، در محله چرنداب تبریز، در کوچه اسکوئیلر از پدر و مادری تبریزی متولد شد و در کوچه ی جمال آباد همان محل بزرگ شد و به دبستان رفت. صمد فرزند چهارم خانواده بود و بعد از او دو دختر و یک پسر به دنبا امدند. نام مادرش سارا بیگم بود که در چهارده سالگی به همسری پدر صمد در آمده بود. پدرش عزت، کارگر آواره ای بود که مثل بسیاری از مردم، به ضرب سیلی صورتش را سرخ نگه می داشت. از این رو نخستین پدیده ای که با آن آشنا شد فقر بود و تهی دستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود:

 « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»

در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و سایرهموطنانش زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:


« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.»

سیکل اول را در دبیرستان تربیت تبریز خواند و سپس ضمن تدریس در  روستاهای آذربایجان، ششم متوسطه را به صورت متفرقه گذراند وسپس  در رشته ادبیات انگلیسی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. عشق او به آموزش و تداوم فرهنگ یك ملت، او را بر آن داشت تا با فكری روشن و ایمانی استوار، به روستاهای آذربایجان برود و به كودكان درس بدهد، بیاموزد و بیاموزاند كه زندگی این نیست و انسان می تواند بیش از این كه هست، باشد. صمد یك استثنا بود؛ روشنفكری كه فكر روشنش به عمل درآمد و به كار گرفته شد. پس مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت، آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و «عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده ابود. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است. شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.

قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد، برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.

همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و... ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش «اسد» نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:

« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»


نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیلی این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا و دریافت کلی، نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند:

 غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.

ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به خصوص روستائیان آذربایجان صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که نخست در مجله ی معلم امروز در تبریز و مجله سپاهان و هفته نامه ی بامشاد در تهران به چاپ رسید و بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»

این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب های ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده به وجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.

در طول سال های دهه پنجاه و کمی پیش و پس از آن «صمد بهرنگی»، سرشناس ترین نویسنده ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان ایران بود. بهرنگی در طول حیات کوتاه خود، بیش از 20 قصه برای کودکان و نوجوانان به رشته ی تحریر درآورد. علاوه بر آن،‌چندین مقاله درباره ی مسائل سیاسی، تربیتی و اجتماعی بازنویسی افسانه های آذربایجان و چند ترجمه هم از جمله آثار به جا مانده از اوست. گاه آثارش را به نام های «بهرنگ صاد» و «چنگیز مرآتی» می نوشت. آثاربهرنگی پس از مرگ وی توسط ناشران به چاپ رسید. كتاب "ماهی سیاه كوچولوی" او كه از برترین كتب در رده ی كودكان است از سوی شورای كتاب كودك به عنوان بهترین كتاب سال شناخته شد و سال بعد آن 1969 (1348) برنده ی جایزه ی نمایشگاه بولون ایتالیا و همچنین برنده ی جایزه ی بی ینال براتیسلاوای چكسلواكی شد. تصاویر همین كتاب كه توسط فرشید مثقالی تصویرگری شده بود نیز جوایز متعددی ازجشنواره های معتبر جهانی دریافت كرد . ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی را می توان با آثاری همچون «شاهزاده کوچولو»ی «دوسنت اگزوپری» برابر دانست. داستانی که در عین زیبایی حرف های زیادی برای گفتن دارد. صمد با زبان شیرین کودکانه،  هم آدم ها را به عمق داستان می برد و هم حرف های سیاسی اش را به تناسب شرایط آن روز می زند.

صمد معلم بود و چه شوری داشت برای این که معلم باقی بماند. معلمی به شدت عاشق کار. معلمی که می خواست معلم بماند، چون می توانست درمعیت آن یاد بگیرد و یاد بدهد. اما فراتر از این، یافتن یکی از ریشه های اصلی درد جامعه ی ایرانی بود: جهل وعقب مانده نگاه داشته شدن مردم ایران. صمد ازآن هنگام که دردانشسرای تربیت معلم درس به اصطلاح معلم شدن را می آموخت، با چسباندن روزنامه ی دیواری «خنده» به در و دیوار دانشسرا، پی به این موضوع مهم برده بود. همان طور که با تجمع دانش جویان بر گرد روزنامه دیواری و بحث ها و حرف و حدیث های ناشی از تاثیر آن، به راز قدرت قلم پی برد. ازاین رو است که به دوراز جار و جنجال های بی مورد و هیاهوهای کاذب و بدون هرگونه خودنمایی و اظهارفضلی، در سرآغاز نوشته اش، «کندوکاو در مسائل تربیتی ایران» می نویسد:«بدین ترتیب دیده می شود که درمسائل تربیتی ایران، تا کنون کند و کاوی عاقلانه، با لمس مسائل از نزدیک و انعکاس آن ها نشده است. حقیر که سال هاست معلم دهکده است خواست کوششی بکند و حرف و نظرهاش را گردآورد تا دست کم صورت مساله به دست داده شود. آن چه بعد از این می آید همین حرف و نظرهاست.» 

ادامه دارد.......

  



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در پنجشنبه 8 آبان 1393 و ساعت 09:19 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟