تبلیغات
سایت ادبیات - به یاد بانوی شعر معاصر فارسی «سیمین بهبهانی»


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

        این روزها ادبیات فارسی داغدار فقدان شاعره ای بزرگ و ملی است. کسی که عمری به پاسداشت حریم «سخن» و «کلمه» همت گماشت و حقیقتا یکی از برگهای پرافتخار دفتر ادبیات معاصرفارسی را به نام خود نوشت.

         من او را مثل سایر شاعران معاصر، از سالهای تحصیل کارشناسی در دانشگاه علامه ی بیست سال پیش و از کتابخانه ی گل و گشاد پربار دانشکده ی ادبیات فارسی واقع در سعادت آبادش می شناسم. شعرهای اجتماعی این شاعره ی راست قامت که از بطن جمعیت و دردهای روزمره ی آنها بیرون می آمد، حقیقتا به دل آدم چنگ می انداخت. یادم می آید در کتاب «جای پا»- که اولین اثری بود که از او می خواندم- ، شعری وجود داشت از زبان طیفی از فراموش شدگان و منفورین جامعه یعنی روسپیان. در آن شعر از زبان یک زن روسپی، به بیان دردها و مرارتهای بی پایان این قشرو آرزوهای بربادرفته شان می پرداخت.

یاد «سیمین بهبهانی» جاودان و روحش شادمان.

به یاد این بانوی بزرگ، شعر «فعل مجهول»ش را که یکی از شعرهای ماندگار او بوده و با عشقها و دغدغه های جوانی و خاطرات آن دوران خیلی ها از جمله این بنده عجین گشته است، پیشکش دوستان سخن شناس و صاحبدل می کنم:

ابراهیم قاسمی(آیدین مغانلو)

 

                                                      «فعل مجهول»

«بچه ها صبحتان به خیرِِ سلام،

درس امروز فعل مجهول است

فعل مجهول چیست؟می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است»

 

در دهانـــــــم زبان چو آو یزی

در تهیگاه زنــــگ می لــغزید

صوت ناسازم آن چنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

ساعتــــی داد آن سخن دادم

حقّ گفتـــــــار را ادا  کــــردم

تا ز «اعجـــــاز» خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صـــــدا کردم

 

«ژاله از درس من چه فهمیدی؟»

پاسخ من سکوت بود و سکوت

« ده جوابم بده  کجـــــا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپـــروت؟»

 

خنده ی دختران و غرّش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از اوستاد  و از یـــــاران

 

خشـــــمگین انتقام جـــو گفتم:

«بچه ها گوش ژاله سنگین است»

دختری طعنه زد که « نه خـــــانم

درس در گوش ژاله یاسین است»

 

بــــاز هم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیـــــــر آتشفشان دیده ی من

ژاله آرام بود و سرد و خـــموش

 

رفته تا عمـــــق چشم حیرانم

آن دو مـــــیخ نگاه خــیره ی او

موج زن در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگـــــار تـــــــیره ی او

 

آن چه در آن نگاه می خواندم

قصه ی غصه بود و حرمان بود

ناله ای کرد و در ســــخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود:

 

«فعل مجهول فعل آن پدری است

که دلـــــــــــم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

مـــــــادرم را ز خــــــانه بیرون کرد

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالـــــــــید

سوخت در تــــــاب تب برادر من

تا سحر در کنـــــــــــار من نالید

 

در غم آن دو تن دو دیده ی من،

این یکی اشک بود وآن خون بود

مـــــــــــادرم را  دگر  نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود؟»

 

گفت و نالید و آن چه باقی ماند

هق هق گریه بود و نــــاله ی او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره ی همچو برگ لالــــه ی او

 

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که«غلط بود آن چه من گفتم

درس امروز قصه ی غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم؟

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می ســــــوزد

آن حریـــــق هوس بود که در او

مادری بی پناه می ســـــــوزد»!



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در پنجشنبه 30 مرداد 1393 و ساعت 10:20 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟