تبلیغات
سایت ادبیات - فصل تازه


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

سلام خدمت دوستان عزیزتر از جان  دوستدار سخن و کلمه.

دو هفته ای از تعطیلات استفاده کردم و بی آنکه کار خاص مفیدی بکنم، روزگار گذراندم. در این مدت، کمی خواندم، کمی نوشتم، کمی به امور خانه رسیدم، کمی گشتم و کمی خوابیدم.

خواهی- نخواهی اخبار را هم تعقیب کردم. در سفر و در حضر. و مثل همیشه باز هم از قتل و کشتار و وحشی گری سرشار شدم. دوباره دنبال خدایی گشتم که همگان ادعای بندگی او را دارند و می گویند به خاطر اوست که اسلحه به دست گرفته، می جنگند. خدای مظلوم، خدای تنها و خدای بزرگ بی نیازی که بزغاله ها او را میان دریای خون شیرخوارگان و بیوه زنان درمانده جستجویش می کنند!

و مسلمانان، مسلمانان. قاطبه ی برادران و خواهران دلبندی که هرجا رفتند و هر کار کردند غیر از مدرسه رفتن و خواندن. آنهایی که قرار بود رسولان و پیروان یگانه اسوه ی فرزندان آدم (ع) یعنی محمد مصطفی (ص) باشند و پیام آور شادی، صلح، توحید و عدالت. و شدند این. افراد کم اطلاعی که به هر سازی میرقصند. هیچ هیز و هیچ کس از جمله دین مبین اسلام و پیامبر بزرگ آن را نمی شناسند وبا این وجود ابلهانه مدعی نجات بشریتند. آنها در سراسر سرزمینهای اسلامی پخشند: افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه، آذربایجان، تاجیکستان و وو و و وو.

و برای همین، هنوز که هنوز است در عین حالی که محتاج نان شبشانند، از دل و جان پای درختی آب می دهند که یک روز استعمار نهال کوچک آن را کاشت واینان در سایه ی نادانی و حماقت، آن نهال خرد را به درختی کهنسال و تنومند تبدیل کردند. درخت تنومند دشمنی، اختلاف، تفرقه و کینه توزی بی حد وحساب که بیگانگان به خوبی از آن بهره گرفته اند.

شاید بهتر بود بعد از وقفه ی پیش آمده وبلاگ را با مطالبی کاملا ادبی اغاز می کردیم اما چه توان کرد که آنچه گفته آمد عین ادبیات است.

با شعری از خواجه ی شیراز، به پیشواز فصل دیگری از دفتر ایام می رویم:

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم

برآستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب

قرین آتش هجران و هم قران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست

تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

 

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

 

به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

 

 

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در شنبه 25 مرداد 1393 و ساعت 09:31 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟