تبلیغات
سایت ادبیات - غروبهای پاریس// بغرا آلپ گیرای- آیدین مغانلو


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

«غروب های پاریس»

 

اثر:«بغرا آلپ گیرای» شاعر ترك

ترجمه: ابراهیم قاسمی (آیدین مغانلو) مدرس دانشگاه پیام نور

منبع: ماهنامه  «yÜce erek »  (=آرمان بلند)  – آنكارا – سال دوم-  شماره  18 – اكتبر 2000 میلادی

توضیح: در پاییز 1947 ، بر ساحل رود « سن‌ » ، جسدی پیدا شد. از نوشته ای كه همراه داشت ، معلوم گردید ملیت ترك داشته و در جریان جنگ جهانی دوم ، امواج خروشان نبرد، او را از وطنش دور ساخته و پس از پایان جنگ نیز مجبور به اقامت و زندگی فقیرانه و مشقت بار در « پاریس» گردیده است.

 

«غروب های پاریس»

این شهر با تمام هستی اش

برای من بیگانه است:

جاده ها ، بناها و همه ی انسانها؛

 

چقدر در حسرت صدای اذانم!

دور و برم را به جستجوی مسجد و مناره

                                           می كاوم،

امّا آنچه به آن بر می خورم،

تنها برجهای ناقوسها

                                 و كلیساهاست.

 

وطنم در  آن دور دستهاست،

بسیار دورتر از اینجا:

با فصلهایی همه آفتابی ،

و آسمانی

همیشه آبی!

با مساجد ، قبّه ها

و قصرهای گنبد دار.

 

حالا هیچ خبری از آنها نیست

از خانه پدری ،

 

مثال برگی سرگردانم و

همه چیز از من دورست

بسیار دور.

می خواهم هر زمان در سرزمین مادری ام،

در خانه یمان ، در كانون گرم پدرم

كه بر دیوارش« ماوزِر(1)» و قرآن است،

بر سر سفره ای كه سینی مسی دارد،

منتظر افطار بنشینم

و دعا بخوانم!

و بی  صدا و ساكت

غذا بخورم!

 

 

آنگاه سر حوض حیاط وضو گرفته

با بقیه عازم نماز شوم.

كاش هر صبح به صدای اذان

بیدار شوم

و «عایشه» ام را ببینم

با كوزه ی آب،

مادرم را كه با چادر نماز

به راز و نیاز ایستاده است

و صدای پدرم را بشنوم

كه قرآن می خواند

...

آری وطنم در ان دور دستهاست،

بسیار دورتر از اینجا،

 

هر غروب ، پای در راه می گذارم

مثل تمام این سالهای ناگزیری و بیچارگی ،

و مثل همیشه خسته و وامانده،

با قلبی بیمار كه بار خستگی اش

بیشتر و بیشتر شده است،

هیجانزده و گریان،

به امید یافتن همزبانی، هموطنی شاید

تمام خیابانهای «پاریس» را

و « سنِ» خسته را – با همه ی پلهایش-

پرسه می زنم.

***

یك روز در زمستانی سیاه

برساحل رود «سن »

و در حالیكه دلم سرشار از حسرت وطن است، اینچنین به ابدیت خواهم پیوست.

 

سُپورها،

نعش یخ زده ام را پیدا خواهند كرد

و مرا به قصد دفن

خواهند برد!

 

 

آنها هرگز نخواهند فهمید

كه من

كیستم

و چیستم؟

ابراهیم قاسمی (آیدین مغانلو)

تابستان 1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                             

1ـــــ-نوعی تفنگ

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در چهارشنبه 13 آذر 1392 و ساعت 12:28 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟