تبلیغات
سایت ادبیات


مدیر وبسایت : ابراهیم قاسمی
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل مطالب :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شعری از سهراب سپهری

«پنج  وارونه»

 خواهر كوچكم از من پرسید:پنج وارونه چه معنا دارد؟ ... 

   من به او خندیدم, گفت: روی دیوارو درختان دیدم
بازهم خندیدم
  گفت: دیروز خودم دیدم كه مهران پسر همسایه
  پنج وارونه به مینو می داد
   آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید,

 بغلش كردم و بوسیدم و با  خود گفتم:
بعد ها
     وقتی ،       سقف كوتاه      دلت     لرزید ،

بی گمان می فهمی    پنج      وارونه    چه معنا        دارد...؟



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در پنجشنبه 24 خرداد 1397 و ساعت 01:03 بعد از ظهر [+] | نظرات ()

مرا خود با تو سرّی  در میان هست               و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان              وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت                رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل نشانی                    و گر غایب شوی در دل نشان هست

به گفتن راست ناید شرح حسنت                ولیکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن یا قیامت                   که می‌گوید چنین سرو روان هست

توان گفتن به مه مانی ولی ماه                    نپندارم چنین شیرین دهان هست

بجز پیشت نخواهم سر نهادن                    اگر بالین نباشد آستان هست

برو سعدی که کوی وصل جانان                   نه بازاریست کان جا قدر جان هست

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در سه شنبه 1 خرداد 1397 و ساعت 09:39 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

 

رویا

 با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه میخواند

نیمه شب در کنج تنهایی :

بی گمان روزی ز راهی دور

میرسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش.

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در     و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد، پرهای کلاهش را.

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را .

مردمان در گوش هم آهسته میگویند :

"آه او با این غرور و شوکت و نیرو

در جهان یکتاست،

بی گمان شاهزاده ای والاست"

دختران سر میکشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه هاشان لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

"شاید او خواهان من باشد"

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمیچیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود شادان به راه خویش

میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

مقصد او،خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند :

کیست  پس این دختر خوشبخت؟

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست ! آری ! اوست !

آه ای شهزاده ! ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر  نگاهم راه می بندد.

 

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در چهارشنبه 15 فروردین 1397 و ساعت 09:31 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

 

 

غزلی از «بیدل دهلوی» (شاعر برجستۀ سبک هندی)

به انتخاب: آیدین مغانلو

کیست‌کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا        

شعله جاروبی‌ کند تا پاک بردارد مرا

شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته‌ام

تاکجا آن شعلهٔ بیباک بردارد مرا

ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم

خون نخجیرم‌، چسان فتراک بردارد مرا

هستی‌ام‌ عهدی به‌نقش سجدهٔ او بسته‌ست

خاک خواهم شد اگر از خاک بردارد مرا

صد فلک ریزد غبار دامنِ افشانده‌ام

یک شرر گر شعلهٔ ادراک بردارد مرا

صبح بی‌سرمایه‌ای احرام از خود رفتنم

کو گریبان تا به دوشِ چاک بردارد مرا

بار اسباب‌ گرانجانی‌ست سر تا پای من

کیست غیر از خاطر غمناک بردارد مرا

پیکرم‌ گردد غبار یأس و برخیزد ز خاک

به‌ که دست منت افلاک بردارد مرا

نشئه‌ای از درد مخموری به خاک افتاده‌ام

شوق می‌خواهم به دست تاک بردارد مرا

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

از تپیدن هرکه‌گردد خاک بردارد مرا



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در دوشنبه 2 بهمن 1396 و ساعت 10:23 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

 

 

راست می گفتند،
همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد.
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم.
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت،
چشم می گشودم همه رفته بودند،
مثل "بامدادی" که گذشت.
و دیر فهمیدم که دیگر شب است؛
بامداد" رفت،
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را.
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم،
به حس لهجۀ "بامداد "و شور شکفتنِ عشق
در واژه واژۀ کلامش که چه زیبا می گفت:

"من درد مشترکم "مرا فریاد کن.

 

فریدون مشیری

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در چهارشنبه 6 دی 1396 و ساعت 10:40 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

قوۀ قضائیه- ادارۀ مترجمین رسمی

مترجم رسمی زبان ترکی آذربایجانی در استان اردبیل

دکتر ابراهیم قاسمی

 

-Ədliyyə Nazirlıyinin Ərdəbil Əyalətindəki Azərbaycan Dilində Rəsmi Tərcüməçisi

-İran Rəsmi Tərcüməçilər Birlıyinin Üzvü

DR. İbrahim Qasimi

 T: 09147522206*09143531833

İmail:tarjomeazeri@yahoo.com

Telgeram:t.me/tarjomeazeri123



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در یکشنبه 12 آذر 1396 و ساعت 08:38 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

«در کوچه­سار شب»

شاعر: هوشنگ ابتهاج

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند

کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود

که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!

 

چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!

 

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند.

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در دوشنبه 17 مهر 1396 و ساعت 11:34 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

«SƏS»

Bərəlmiş gözləriylə gözlərimə baxır,

Nə hissimi bilir,

Nədəki gözümdən axan bu yaşların səbəbini.

Mən, əlimlə həkim cihazını qızın sinəsinə tutmuşam,

Qulağım isə sadəcə eşidilən səsdədir,

döyünən yürək səsi:

Tap, tap, tap, ...!

Ölürəm!

 

Bütün varlığım idi bu səs

14 il bundan əvvəl.

 

Qara gözəl qız,

hələ də təəccüblə gözlərimə baxır.

Ölmüşəm!

 

Anası kədərli baxışlariyla mənə

“Səni başadüşürəm xanım, axı mən də anayam!”

deməyə çalışır sankı.

Özünü buraxır,

ağlayır eləbil:

“Təşəkkür edirəm, təşəkkür, Allan səbir versin sənə!”

 

Mən isə sadəcə bir səs eşidirəm:

Tap, tap, tap, ...!

Qalsaydı indi,

düz 14 yaşı var idi oğul balamın

Bu döyünən qəlbin əsil sahibi!

 

İBRAHİM QASİMİ

(AYDIN MUĞANLI)

GERMİ- 5 SENTIYABR 2017 \\ 14 ŞƏHRİVƏR 1396

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در سه شنبه 14 شهریور 1396 و ساعت 02:18 بعد از ظهر [+] | نظرات ()

اشک واپسین - هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

به انتخاب: آیدین مغانلو

 

به كویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشیدم
زكویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یك آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كویت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشكی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمیگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

 



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در سه شنبه 17 مرداد 1396 و ساعت 08:55 قبل از ظهر [+] | نظرات ()

شعری از: ابراهیم قاسمی(آیدین مغانلو)

«مرگ گل»

چه بود آن غم که ما را در خفا افسرد            کدامین غصّه روح نسل ما را خورد؟

میان هجمۀ بیداد این ایام                            سپیداری فرو افتاد و سروی مرد

دریغ آن لحظه­های آبی سرشار                     به چشمی هم زدن گم گشت و پژمرد

یکی رویای شیرین مرا دزدید                       یکی خواب خوش از چشم دلم بستُرد

بگو تعبیر این آشفته خوابم چیست؟               کسی نعش گلی بر دوش خود می­برد.



نوشته شده توسط ابراهیم قاسمی در سه شنبه 30 خرداد 1396 و ساعت 10:02 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
Copyright © 2009- sinaylin™
نظر شما در مورد مطالب سایت؟